دسته‌ها
شخصیت ها

عمر بن عبدالعزیز رضی الله عنه

در دوران خلافت خلیفه دوم امیرالمومنین عمر بن خطاب، خلیفه مسلمانان نیمه شب برای نظارت بر اوضاع شهر مدینه، شخصاً همراه با غلامش در کوچه های شهر قدم می زدند، در یکی از شب ها از کنار خانه ای می گذشتند که صدایی هر دوی آنان را بر جای خود میخکوب می کند! مادری خطاب به دخترش می گوید: دخترم، برخیز و به شیرها آب اضافه کن، عمر بن خطاب در این موقع شب در خواب خواهد بود و از حال ما آگاهی پیدا نخواهد کرد!

دختر جواب می دهد: گیرم که عمر نداند و در خواب باشد، با آن که نمی خوابد و می بیند و می شنود چه کنم؟!

عمر به غلامش دستور می دهد تا خانه را علامت گذاری نماید، صبح روز بعد غلام برای فهمیدن وضعیت مادر و دختر، به دستور سیدنا عمر خارج می گردد و از جمله مواردی که باید پیرامونش پرس و جو می کرد شوهردار بودن دختر بود،  پس از جستجو و به دست آوردن اطلاعات غلام  به نزد امیرالمومنین باز می گردد و آنچه شنیده را برای سیدنا عمر بازگو می کند.

امیرالمومنین پسرانش را گرد می آورد و از آنان می خواهد هر کس به همسری نیاز دارد ابراز کند، از میان فرزندانش عاصم طلب ازدواج می کند، سیدنا عمر دختر خدا ترس فقیر شیر فروش را به عقد پسرش عاصم در می آورد.

خداوند دختری به عاصم عطا می کند که بعدها به عقد ازدواج عبدالعزیز بن مروان بن حکم از بهترین حکام خاندان بنی امیة در می آید، مردی که بیست سال حاکم سرزمین مصر بود و با عدل و داد حکم می راند، میوه این ازدواج  مبارک پسریست به نام عمر بن عبدالعزیز، عادل ترین خلیفه اموی، پنجمین خلیفه از سلسله خلفای راشدین.

عمر در سال ۶۱ هجری در مصر متولد گشت، لقب او “اَشَجّ ” بود به معنای کسی که بر صورتش جای زخمی وجود دارد.

گویند: روزی سیدنا عمر از خواب برخواست و گفت، در خواب دیدم که از فرزندانم کسی که صورتش ضربه خورده زمین را از عدل پر خواهد نمود!

در کودکی  وارد اسطبل می گردد و اسبی به صورتش ضربه می زند و صورتش را زخمی می کند، او  گریه کنان به نزد پدرش می رود و به پدر می گوید: اسب صورتم را زخمی کرد، پدر در حالی که صورتش را از خون پاک می کرده می گوید: اگر تو صورت زخمیِ بنی امیه هستی پس خوشا به حالت! به این دلیل به اشج معروف گشت.

مادرش لیلی دختر عاصم بن عمر بن خطاب و پدر عبدالعزیز بن مروان در تربیت او بسیار کوشیدند و در کودکی خواندن و نوشتن و آداب معاشرت را به وی آموخته و بذر عشق به خدا و رسولش را در دل کودکشان می نشانند.

در همان سنین کودکی از پدر درخواست می کند برای آموختن علوم دینی وی را به مدینه در نزد علمای بزرگ بفرستد، پدر قبول می کند و وی را راهی مدینه می کند، در آن دیار صالح بن کیسان از علما و پارسایان بزرگ مدینه را مسئول تربیت عمر می نماید، عمر در همان کودکی در مدینه حافظ قرآن می گردد و نشانه های هوش و تقوا از کودکی در او هویدا می گردد.

محیطی که او در آن تربیت یافت را می توان از پاک ترین محیط های آن زمان دانست، والدینی متشخص و مومن، خانواده ای اهل علم و اهل کشورداری و حکومت، محیط پاک مدینه رسول الله و همجواری با علمای بزرگ آن عصر، حرکت زودهنگام و از همان طفولیت در طلب علم و حفظ قرآن کریم، محیط اجتماعی آن زمان که هنوز از یاران رسول الله تأثیری مستقیم می گرفتند.

پس از چندین سال همجواری با صالحین و تلاش در طلب علم، خود از جمله آنان گشت، امام ذهبی درباره وی می گوید: عمر بن عبدالعزیز، امام، عالم، مجتهد، آشنا به سنت های رسول الله، خدا ترس و بزرگوار بود، او را در نیکوییِ اخلاق و پایمردی بر راه حق، هم ردیف با جدش عمر می دانند.

عمر در سنین کم ثروت هنگفتی را از پدرش به ارث برده بود که بالغ بر چهل هزار دینار بود، بهترین لباس ها را می پوشید، زیباترین اسب ها را برمی گزید و خوشبوترین عطرها را استفاده می کرد.

در سن بیست سالگی با دختر خلیفه وقت، عبدالملک بن مروان ازدواج می کند.

در سن بیست و پنج سالگی، ولید بن عبدالملک که بر جای پدر نشسته بود، او را به امارت شهر مدینه برمی گزیند.

اما عمر تنها به سه شرط می پذیرد: با حق و عدل حکم کند و اجازه ندهد به کسی ظلم شود حتی اگر از جانب حاکم باشد در همان سال به او اجازه حج رفتن داده شود اجازه بذل و بخشش و هدیه دادن به مردم را داشته باشد.

پس از موافقت حاکم، حکم را می پذیرد.

عمر در مدینه شورایی متشکل از بزرگان تابعین و علما و فقهای مدینه که هفت نفر بودند تشکیل می دهد و بیان می دارد که بدون مشورت آنان دستور به هیچ کاری نخواهد داد. پس از چندی خلیفه وی را به عنوان حاکم کل  طائف و حجاز برمی گزیند.

در این بین، او همیشه از نصیحت ها و مشورت های تابعینی مانند سعید بن مسیب سود می جست.

پس از ولید و سلیمان بن عبدالملک، در سال ۹۹ هجری خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید، خود تمایلی به این پست نداشت و با اصرار مردم این منصب را پذیرفت و در اولین نامه هایش به والیان و نمایندگانش در شهرهای اسلامی دستور داد تا به علما و دعوتگران امر کنند تا در بین مردم بسیار پیرامون سنت های رسول الله سخن بگویند زیرا این سنن در دست فراموشیست.

روزی همسرش فاطمه داخل می شود وهمسرش را گریان می یابد، می پرسد چه شده؟
عمر پاسخ می دهد: مرا بر مدیریت و سامان دادن به امت محمد گماشته اند، می دانم که روز قیامت در محضر خداوند از من پیرامون فقیری گرسنه، جوانی بی همسر، سالخورده ای مریض، یتیمی محزون، غریب و اسیر و کسانی که از کسب و کار باز مانده اند و از مظلومین سوال خواهد شد، می ترسم در آن روز جوابی در موردشان نداشته باشم!

اعتقاد عمر بر آن بود که آنچه امراء و فرماندهان دارند از راه ظلم به مردم به دست آورده اند پس از خود شروع می کند و تمام داراییش را میان فقرا تقسیم می کند، در خانه ای ساده، بدون محافظ و نگهبان زندگی می کند، لباس ها و اسب های گرانقیمتش را می فروشد و پولش را به بیت المال می دهد، حتی از گرفتن حقوق از بیت المال نیز اجتناب می کند، سپس به همسرش دستور می دهد تا تمام جواهراتش را به بیت المال دهد و به وی می گوید: خودمیدانی پدرت چگونه و از کجا این جواهرات را به دست آورده، یا مرا انتخاب کن و یا این جواهرات را، همسرش پاسخ می دهد: بی شک تو را انتخاب می کنم ای امیرالمومنین.

سپس به باقی حکام دستور می دهد تا آنچه به ناحق از مردم گرفته اند را بازپس دهند.

حرکت بعدی عمر عزل و اخراج حکام و نمایندگانیست که ظلم می کنند یا کفایت کافی برای آن منصب را ندارند.

روزی باخبر می شود که یکی از فرزندانش انگشتری را به هزار درهم خریده، به وی نامه می نویسد و می گوید: انگشتر را بفروش و با پولش هزار فقیر را سیر بنما و به جایش انگشتری از آهن بخر و بر روی آن بنویس: رحمت خداوند بر کسی که جایگاه خود را بشناسد.

عمر بن عبدالعزیز را در تاریخ به عنوان انسانی بردبار و عادل می شناسند.

شبی برای نماز وارد مسجد می گردد، شخصی در مسجد خوابیده بوده، عمر به وی برخورد می کند، مرد سرش را بلند می کند و می گوید: دیوانه ای؟ عمر پاسخ می دهد: نه دیوانه  نیستم. در همین حال نگهبانی که در مسجد حضور داشته برمی خیزد تا مرد را تنبیه کند، عمر می گوید: رهایش کن، پرسید: دیوانه ای، گفتم: نه.

در میان دیگر حکام عمر بن عبدالعزیز به رحیم و مهربان بودن شهره بوده، تعدادی از خلفای دوران بنی عباس دوست داشتند خود را به وی شبیه کنند و می گفتند: شرم داریم که در میان بنی امیه چنین شخصی باشد اما در میان ما کسی چنین اخلاق و تقوایی نداشته باشد.

روزی عمر به نماینده خود در مصر نامه می نویسد و می گوید: با خبر شده ام که در سرزمین شما بر شتر بیش از طاقتش بار حمل می کنند، هرگاه نامه ام به دستت رسید اجازه مده کسی بیش از ۲۹۰ کیلوگرم بار بر شترانش حمل کند.

عمر بن عبدالعزیز در دوران خلافتش، عزت مسلمانان و روزگار بسر بردن در نعمت و امنیت در سایه احکام پروردگار را در دستور کار خود قرار داده بود، پس به یکی از نمایندگانش نامه می نویسد و می گوید: هر مسلمانی باید یک خانه با تمام اثاثیه داشته باشد و همچنین غلامی که در کارها کمکش کند و اسبی که با آن در جهاد مشارکت نماید.

به استانداران می نوشت که در شهر اعلام کنند هر کس بدهکار است، یا قصد ازدواج دارد و مالی ندارد و یا یتیم است، به نزد فرماندار بشتابد تا او را غنی و بی نیاز گرداند، پس از چندی بحمدالله در تمام این امور موفق شد و اوضاع چنان گشت که تاجران، کسی را برای گرفتن زکات اموالشان نمی یافتند و با ناراحتی به خانه باز می گشتند .

عظمت این اعمال را زمانی می توانیم بهتر درک کنیم که بدانیم: هفتاد و پنج سال از اکتشاف نفت در کشورهای اسلامی می گذرد، اما همچنان بسیاری از ملل اسلامی و خانواده های مسلمان در همان کشورها از فقر و بی سوادی رنج می برند، در حالی که عمر بن عبدالعزیز تنها دو سال و پنج ماه خلافت نمود و در این مدت کم، سنن رسول الله را احیاء نمود و فقر را از جامعه اسلامی ریشه کن نمود و هنگامی که  فقیری از مسلمانان و غیر مسلمانان، برای گرفتن گندم نیافتند دستور داد که: گندم ها را بر روی کوه ها و دشت ها بریزید تا پرندگان بخورند و آیندگان نگویند در مملکت مسلمانان حیوانات گرسنه ماندند!

این است تأثیر بر پا داشتن حکم و دستور و شریعت خداوند در زمین، نه مسلمانی گرسنه می ماند و نه غیر مسلمانی، حتی حیوانات نیز از این تأثیر بی بهره نخواهند ماند.

او نیز چنان چه از سلف صالح خود، صحابه و تابعین آموخته بود، به حلال و حرام توجه ویژه ای نشان می داد، تا جایی که می گویند در خانه دو چراغ داشت، یکی از بیت المال بود و هرگاه کارهای حکومتی را انجام می داد روشن می کرد و یکی را زمانی که  کارهای شخصیش را می خواست انجام دهد، آتش می زد.

به یکی از یاران نزدیکش سپرده بود که: هرگاه گمراهی و کج رویی در من مشاهده نمودی، لباسم را در مشتت بگیر و به شدت تکان ده و بگو، از خدا بترس ای عمر و بدان که روزی به نزدش باز می گردی.

در زمان خلافتش روزی مسافری از طرف مدینه بر وی گذر می کند، عمر از وی پیرامون اوضاع مدینه می پرسد، مرد پاسخ می دهد: ظالم شکست خورده و مظلوم از همه جانب یاری می گردد، ثروتمندان بسیارند و فقرا حق خود را از اغنیا می ستانند.

اطرافیانش از وی درخواست می کنند که لباسی جدید بر خانه کعبه بپوشاند، اما عمر می گوید: کار صحیح این است که پولی که  برای لباس کعبه خرج می گردد را برای فقرای مسلمانان و گرسنگی شان خرج کنیم.

عمر به دلیل مبارزه با ظالمان و اجازه ندادن به دست درازی بعضی از سودجویان بنی امیه به اموال عمومی و خصوصی مردم، دشمنان و بدخواهانی نیز داشت و این از طبیعت بشری و از سنن خداوند است که انسان ها حتی اگر در کار خیر و نیکوکاری  تمام قله های سرافرازی را فتح نمایند نیز دشمنانی خواهند داشت، زمانی که مسلمانان در جنگ ها پیروز می شدند تعدادی خشمگین می گشتند، اما خداوند نوری که بر ما فرستاده را کامل می گرداند حتی اگر کافرین و ظالمین از آن نور کراهیت داشته باشند.

در سال ۱۰۱ هجری قمری، در مجلسی حضور داشت، غلامی سیبی به او می دهد، پس از تناول سیب درد عجیبی در شکمش احساس می گردد و پی می برد که مسموم گردیده، به غلام می گوید: در مقابل چه چیزی مرا مسموم نمودی؟ غلام می گوید: در مقابل پرداخت هزار درهم و آزادیم! عمر از وی هزار درهم می گیرد و به بیت المال واریز می کند و وی را آزاد می نماید!

عمر بن عبدالعزیز پس از دو سال و پنج ماه خلافت و تحمل بیست روز دردِ شکم  به خاطر سمی که خورده بود، در سن چهل سالگی وفات می نماید، در حالی که تنها هفده دینار در خانه داشت.

یزید بن حوشب می گوید: پارساتر و خدا ترس تر از حسن بصری و عمر بن عبدالعزیز ندیده ام، گویی جهنم تنها برای این دو ساخته شده.

و امروز امت های مسلمان، چه بسیار نیازمند خلیفه ای مانند عمرند، رحمت خداوند بر او و تمام حکام عادل مسلمان در طول تاریخ

دسته‌ها
شخصیت ها

ابوبکر صدیق؛ بهترین و نیکوکارترین دوست اهل بیت

«ترجیح می‌دهم به خویشاوندان رسول خدا رسیدگی کنم تا به نزدیکان خودم.»؛ سخنی ماندگار از حضرت ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه، خلیفه راشد پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وسلم.
صدیق اکبر شعار نمی‌داد، بلکه در عمل ثابت کرد که در طول تاریخ كسی نیکوکارتر از ایشان در رفتار با اهل‌بیت نبوده است. ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه درآمد حاصل از باغ فدک را به اهل‌بیت رسول خدا صلى‌الله علیه‌وسلم اختصاص داده بود.
حضرت فاطمه رضی‌الله‌عنها پس از وفات رسول خدا، ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه را پیشوای خودش می‌داند و به او مراجعه می‌کند تا اگر قرار است اموال پیامبر به عنوان میراث بین وارثان تقسیم شود، سهم‌اش را دریافت کند. حضرت زهرا به ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنهما به عنوان بهترین دوستِ پدر، و پس از وفات پیامبر به‌عنوان یک پدر می‌نگرد.
زمانی‌که فاطمه رضی‌الله‌عنها متوجه می‌شود که انبیاء مال دنیا به ارث نمی‌گذارند، دیگر تا پایان عمر مبارکش درباره این موضوع صحبت نمی‌کند؛ او مانند همسران پیامبر واقعیت را می‌پذیرد.
وقتی حضرت فاطمه رضی‌الله‌عنها بیمار می‌شود، صدیق اکبر به عیادتش می‌رود و به او می‌گوید: قسم به خدا! فقط به خاطر خوشنودی خدا و رسول خدا و شما اهل بیت، خانه و مال و فامیل را پشت سر گذاشتم.
برای ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه خوشنودی فاطمه رضی‌الله‌عنها اهمیت دارد؛ او در این عیادت از خوشنودی قلبی زهرا نسبت به خودش مطمئن می‌شود. (مفهوم حدیث صحیح در سنن بیهقی)
حضرت زهرا رضی‌الله‌عنها می‌داند که سفر به‌سوی سرای جاودانی آخرت نزدیک است، و برای این سفر آمادگی می‌کند. مسائل مادى هیچ ارزشی برای او ندارد؛ زیرا او یک صدّیقه است و یک صدیقه هرگز دنیا را، آن‌هم به خاطر مسائل مادى، با بغض و کینه نسبت به مسلمان ترک نمی‌کند.
وقتی حضرت فاطمه رضی‌الله‌عنها وفات می‌کند، اسما دختر عمیس که همسر حضرت ابوبکر صدیق است، ایشان را غسل می‌دهد.
حضرت زین‌العابدین رحمه‌الله می‌گوید: پس از وفات حضرت فاطمه رضی‌الله‌عنها، حضرت ابوبکر صدیق، حضرت عمر، حضرت عثمان، حضرت عبدالرحمن بن عوف و حضرت زبیر رضی‌الله‌عنهم در مراسم نماز جنازۀ حضرت فاطمه حاضر شدند. در کتاب “الطبقات الکبری” روایتی آمده است که نماز جنازه حضرت فاطمه به امامت حضرت ابوبکر صدیق برگزار شد. [البته در روایت صحیح مسلم آمده است که حضرت علی رضی‌الله‌عنه بر ایشان نماز جنازه خواند.) این بزرگ‌بانوی زنان بهشت طی مراسمی ساده و بی‌تکلف در قبرستان بقیع به‌خاك سپرده شد.
حضرت ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه پس از وفات حضرت فاطمه رضی‌الله‌عنها نیز به نیکی و رفتار پسندیدۀ خویش با فرزندان حضرت فاطمه و دیگر اهل بیت و خویشاوندان پیامبر ادامه می‌دهد. صدیق همان‌گونه که گفته بود خالصانه و صادقانه به اهل بیت و خاندان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌وسلم نیکی می‌کند.
لذا به جرأت مى‌توان گفت؛ در طول تاریخ، انسانی نیکوکارتر از ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه، كه جد حضرت جعفر صادق رحمه‌الله و برخی دیگر از بزرگان خاندان نبوت است، در خدمت و نیکی به اهل بیت پیامبر سراغ نداریم.

عبدالله عبیداللهی

دسته‌ها
شخصیت ها

سعید بن عامر جمحی – رضی الله عنه – فرمانروای عادل و سخاوتمند

نویسنده: دکتر عبدالرحمن رأفت باشا / ترجمه: محمدطاهر حسینی

(نامش سعید بن عامر است رضی الله عنه) او در آغاز خلافت حضرت عمر، نزد او رفت و خطاب به حضرت عمر رضی الله عنه گفت: ای‌عمر! به تو نصیحت و توصیه باد: که در مورد خلق خدا و مردم از خدا بترس، نه از مردم، و گفتار و اعمالت مخالف یکدیگر نباشد، زیرا مسلم است بهترین گفته آن است که عمل آن را تأیید و تصدیق نماید…

ای عمر! در مورد امور مسلمانان، دور و نزدیک، که از جانب خدا به تو محول شده است، خوب دقت کن و نیکو بیندیش. هرچه را برای خود و خانواده‌ات می‌خواهی، برای آنان نیز بخواه و آنچه را برای خود و خانواده‌ات نمی‌خواهی برای آنها هم مخواه. در راه حق شدت و سختی‌ها را بر خود هموار کن، در مورد رضایت خدا از سرزنش و ملامتی دیگران بی‌باک باش و به خود بیم راه مده.

حضرت عمر گفت: سعید چه کسی توانایی تحمل چنین بار سنگینی را دارد؟ سعید گفت: فردی مانند تو که خداوند امور امت حضرت محمدص را به او سپرده است، از عهده ایفای آن بر می‌آید. و می‌داند جز خود و خدایش هیچ‌کس حاضر و ناظر بر اعمالش نیست.

بعد از این محاوره، حضرت عمر رضی الله عنه از سعید کمک و یاری خواست و گفت: سعید من شما را والی «حمص» تعیین می‌کنم.

اما سعید گفت: تو را به خدا مرا به طرف دنیا مکش، حضرت عمر عصبانی شد و گفت: وای بر شما، این بار گران را به دوش من نهادید و خود از آن کنار کشیدید و مرا تنها گذاشتید!!

به خدا قسم ترا رها نمیکنم و دست از سرت بر نمی‌دارم و بالاخره او را به ولایت «حمص» منصوب کرد و گفت: آیا وسیله امرار معاشت را مقرر نکنیم؟

گفت: ای امیرمؤمنان! آن را می‌خواهم چه کار کنم؟ سهمی که از بیت‌المال به من می‌رسد، از احتیاجم بیشتر است. آنگاه راهی حمص شد ولی طولی نکشید جمعی از معتمدان مورد اطمینان خلیفه نزد امیرالمؤمنین آمدند.

حضرت عمر به آنها گفت: اسامی نیازمندان و فقرا و بینوایان محل را بنویسید، تا نسبت به رفع احتیاجهای آنان اقدام شود. آنها لیستی تقدیم کردند.

در لیست اسامی آمده بود، فلان و … فلان، و سعید بن عامر، حضرت عمر  پرسید سعید بن عامر کیست؟

گفتند: امیر و والی شهرمان!

حضرت عمر رضی الله عنه گفت: امیرتان فقیر و بینواست؟

گفتند: بله. به خدا قسم روزهای متوالی می‌گذرد و آتش در منزل او روشن نمی‌شود.

حضرت عمر گریه را سر داد و آن قدر گریست که دانه‌های اشک, ریشش را تر کرد. سپس دستور داد: هزار دینار آوردند، آن را در کیسه‌ای نهاد و گفت: از جانب من به او سلام برسانید و بگویید: امیرالمؤمنین این پول را برایت ارسال داشته است که احتیاجهای خود را بر طرف کنی. وقتی جماعت نزد سعید آمدند و کیسه پول را به او دادند، سعید آن را نگاه کرد، دید در کیسه دینار است، کیسه پول را از خود دور کرده می‌گفت: «إنا لله وإنا إلیه راجعون». انگار مصیبتی بس بزرگ به او رو آورده است یا بلایی عظیم نازل شده است، همسرش سراسیمه آمد و پرسید:

سعید چه شده است؟ آیا امیرالمؤمنین مرده است؟

گفت: نه از آن مهم‌تر و بزرگتر است.

گفت: از آن هم بالاتر است؟

پرسید: چه چیزی از آن بالاتر است؟

گفت: دنیا به من رو آورده است، می‌خواهد آخرتم را تباه کند. بدبختی و فتنه در خانه‌ام لانه کرده است!!

همسرش که از موضوع پولها بی‌خبر بود و چیزی نمی‌دانست گفت: می‌توانی خود را از آن خلاص کنی.

گفت: آیا در این مورد کمک می‌کنی؟

گفت: آری.

آنگاه سعید پولها را برداشت، و آن را در چند کیسه گذاشت و در بین مسلمان فقیر و بی‌بضاعت تقسیم کرد.

مدت زیادی نگذشت که حضرت عمر بن الخطاب س  به منظور سرکشی و اطلاع از اوضاع و احوال مردم, سری به سرزمین شام زد. وقتی وارد حمص شد ـ در آن ایام حمص را به نام کوفه کوچک می‌خواندند، چون مردم حمص هم مانند مردم کوفه همیشه از اعمال خلیفه و والیان خود شکایت داشتند ـ وقتی حضرت عمر به آنجا رسید، مردم به استقبالش رفتند، پرسید:

امیرتان چطور است؟

مردم از او شکایت داشتند. و چهار مورد از کارهای او را یادآور شدند: که هریک از دیگری مهم‌تر بود.

حضرت عمر گفته است: آنها را در یک مجلس جمع کردم. هم امیر و هم مردم در آن جلسه حضور داشتند، حضرت عمرفرموده است: قبلاً از خداوند مسألت می‌کردم طوری نشود که نظرم از سعید برگردد! چون واقعاً و عمیقاً به او اعتقاد و اطمینان قطعی داشتم.

وقتی همه حاضر شدند گفتم از امیرتان چه شکایتی دارید؟

گفتند: صبحها دیرتر از ما می‌آید، و تا روز کاملاً روشن نشود به سوی ما نمی‌آید.

گفتم: سعید در این مورد چه می‌گویی؟ سعید سکوت کرد و سپس گفت:

والله نمی خواستم, علت آن را بگویم. اما مثل اینکه ناچارم؟ ما در منزل خدمتکار نداریم، بنابراین هر روز صبح بر می‌خیزم و برای خانواده خمیر می‌گیرم، و مدتی منتظر می مانم تا خمیر بیاید، آنگاه برایشان نان می‌پزم و بعد از آن وضو بر می‌دارم و به جماعت می‌روم.

حضرت عمر گفته است: باز از مردم پرسیدم, باز شکایتی دارید؟

گفتند: بله، او در خلال شب هیچ‌کس را نمی‌پذیرد.

گفتم: سعید در این مورد چه جوابی داری؟

گفت: باور کنید خوش نداشتم راز این را هم بگویم. من روزها را در اختیار مردم هستم، و شب را به عبادت خدا اختصاص داده‌ام.

باز از آنان پرسیدم: دیگر چه شکایتی دارید؟

گفتند: قربان، هرماه یک روز به میان ما نمی‌آید.

گفتم: سعید جوابت چیست؟

گفت: یا امیرالمؤمنین من خدمتکار ندارم و جز لباسی که می‌پوشم لباسی دیگر ندارم، من ماهی یک بار لباسم را می‌شویم و منتظر می‌مانم تا خشک شود، آنگاه در آخر روز بیرون می‌رم.

بالاخره پرسیدم دیگر چه شکایتی دارید؟

گفتند: گاهی حالتی به او دست می دهد که اطرافیان خود را نمی داند و حاضرین در مجلس را تنها می‌گذارد و می رود.

گفتم: سعید برای این چه جوابی داری؟ این دیگر چیست؟

گفت: زمانی که مشرک بودم مراسم کشتن خبیب بن عدی را دیدم. مشاهده کردم قریش, اعضای بدن او را بریدند و می‌گفتند:

آیا دلت می‌خواهد و دوست داری الآن حضرت محمد در جای تو باشد؟ و او در جواب می‌گفت: به خدا قسم دوست ندارم، من در میان زن و فرزند خود آسوده باشم و خاری به بدن حضرت محمدص بخلد… قسم به خدا هر وقت آن روز را در نظرم مجسم می‌کنم، و اینکه چرا در آن موقع او را کمک نکردم، گمان می‌کنم خدا مرا نمی‌بخشاید. از آن روز به بعد به چنان حالتی بیهوشی دچار شده‌ام.

حضرت عمر گفت: در خاتمه خدا را سپاسگزار شدم که طوری نشد نظرم نسبت به سعید عوض شود. و بعد از آن هزار دینار برای رفع احتیاجها برای سعید فرستاد. همسرش، وقتی پولها را دید گفت: خدا را شکر که از خدمت و کار تو بی‌نیاز شدیم. با این پول مقداری آذوقه و خواروبار بخر و یک خدمتکار هم اجیر کن.

سعید به همسرش گفت: نمی‌خواهی آن را به مصرفی بهتر از آن برسانیم؟

زنش گفت: از آن بهتر چه باید باشد؟

سعید گفت: آن را به کسی میدهیم که در موقع نیاز شدید و اضطرار آن را به ما پس می‌دهد.

زنش گفت: چطور؟

گفت: آن را ه عنوان قرض‌الحسنه به خدا می‌دهیم.

زنش گفت: چه بهتر، خدا پاداش خیرت را دهد.

از همان مجلس برنخاست تا تمام پولها را در چندین کیسه گذاشت و سپس به یکی از افراد خانواده‌اش گفت:

زود باش این را به بیوه فلان، و آن را به یتیمان فلان، و فقیران فلان خانواده و بینوایان و فلان … برسان.

خدا از سعید بن عامر جمحی رضی الله عنه خشنود باد او از جمله افرادی بود که با وجود شدت فقر و احتیاج، دیگران را بر خود ترجیح می‌داد.